۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۵, جمعه

انتخابات یا انتصابات…؟

انتخابات ریاست جمهوری در ایران در حالی برگزار می شود که اگر به صورت واقع بینانه به این موضوع بپردازیم و شواهد و مدارک انتخابات دوره های پیش را نگاه کنیم، در میابیم که مردم ایران هیچگونه مشارکتی در آن نداشته اند و تنها دست مایه ی نمایش های سیاسی مسئولان دولت شده اند تا به نوعی به جهانیان نشان دهند که دولتی دموکرات بر این کشور حاکم است و اساسی ترین نقش را در تصمیم گیری ها، مردم برعهده دارند. 
 گو اینکه اگر چنین بود، به طور قطع می بایست تمامی اقشار جامعه به مطالبات خود میرسیدند و نه آنکه اینگونه برای رسیدن به کوچکترین آزادی های اجتماعی و طبیعی ترین حقوق انسانی خود مکررا معترض باشند و در نهایت صدایشان به هیچ کجا هم نرسد و خاموش گردد.
چنانچه اگر نگاهی به آمار و اخبار بیندازیم، متوجه این مهم خواهیم بود که نه تنها مردم، که برخی از مسئولان دولت در ایران نیز هر روزه یکدیگر را به چالش کشیده و در ابعاد و اقسام مختلف زیر سوال می برند که این خود مهر تاییدی است بر چندگانگی عملکرد دولت که آقایان مدعی بر این هستند که به انتخابِ مردم بر راس قدرت قرار گرفته و با آرای ملت برای اتخاذ تصمیمات و اجرای آنها برگزیده شده اند.
اما موضوع این است که چگونه می شود مردمی برای انتخاب بالاترین رده حکومتی پس از شخص اول مملکت که رهبر جمهوری اسلامی است، به پای صندوق های رای بروند، منتخبشان را که مسلما برای رفع معضلاتی که دامنگیر تمامی شان است، انتخاب کنند و بر مسند قدرت بنشانند اما او حتا یک مشکل از جمیع مشکلات عدیده کشور را هم نبیند و هیچ معضلی در جامعه رفع نشود و حتا همچنان تداوم یابد؟
چرا که مگر مقامات دولتی نمی گویند که شخص منتخب، نماینده مردم در سطوح عالی کشور است تا زمام امور را به دست گیرد و سطح کیفیِ ابعادِ مختلفِ کشور را ارتقا بخشد و ایران را به سطوح بالای افتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و غیره… در جامعه جهانی برساند؟ بنابراین قاعدتا این شخص می بایست که نماینده ای از سوی مردم باشد و صدای آنها برای گفتن واقعیات جامعه و دستهای آنان برای حل مشکلاتِ موجود در کشور. اما این در حالی است که تنها چیزی که مشهود است، این مهم می باشد که سالانه نه تنها سطح کیفی زندگی مردم پیشرفتی نمی کند و هر سال بدتر از سال گذشته می شود، که از آنسوی، دولت را می بینیم که مقاماتش روزانه جیبشان پُرتر و چماقشان نیز پُر زور تر می شود…!
آیا اینها همان منتخبان مردم هستند که برای اجرای خواسته هایشان به میدان آمده و بر مسند قدرت نشسته اند یا منتصبانی از سوی شخص شخیصِ رهبری برای پیشبرد اهدافِ خود و نگاه داشتن تاج و تخت اش که به جهت آن سفره ای رنگین برای آقایان گسترده است تا اوامرش را آنطور که خوش دارد اجرا کنند و او بیش از پیش قدرتش را افزایش دهد تا بتواند همچنان سوار بر گُرده ملت، بتازد و به چپاول خود از سرمایه های کشور ادامه دهد؟ که در این میان چه ابزاری بهتر از مردم نگون بختِ ایران که 38 سال است سیاهه لشگر نمایش های وی بوده اند؟
مردمی که 38 سال است با وعده های دروغینِ این جانیان که اولین اش را بنیانگذارِ این سیستم دسیسه گر به مردم داد، پای صندوق های رای می روند و خوش بینانه هنوز بر این باور اند که بالاخره این بار به آمال ها و خواسته هایشان می رسند و می توانند در کشورشان از یک زندگی خوب بهره مند شوند.
خوش بینی که ابتدا آنها را براین داشت تا باور کنند که آب و برق و گازشان مجانی می شود… پول نفتِ کشورشان ماهانه در حسابهایشان ریخته میشود و هیچ گاه سفره هایشان خالی نخواهد ماند.
اعتمادی که باعث شد گمان کنند کسی را انتخاب کرده اند که اصلاحات اقتصادی در کشور انجام می دهد و سطح کیفی معیشتشان ارتقا می یابد، گو اینکه تنها جیبِ مبارکِ دستِ راست آقا را پُرتر کرد و سمبه اش را پُر زور تر تا حتا زمانی رسید که مقابل خودِ جناب رهبری نیز ایستاد و آنقدر بلای جانش شد تا نهایتا توسط دستهای پشت پرده حضرت والا یک دفعه سکته کرده و جان به جان آفرین تسلیم نمود…!
باوری که ملت را بدین سوی سوق داد که دفعه بعد با لبخندهای یکی دیگر از نمایندگان حضرت والا برای اغفالِ هرچه بیشترِ مردم، گول بخورند و گمان کنند که آری… دیگر خودش است، منجی از راه رسیده و نجات بخشمان خواهد بود. اما پس از اندک زمانی همان جناب خاتمیِ خوش رویِ دولت، تنها با یک لبخند گفت که من خواستم اما نشد…!
و پس از آن جناب آقای سبز پوشِ مدعی بر رساندن مردم به بهشت موعودی شد که خود پیشتر دستِ راستِ بانی و دربان جهنمِ ملت بود اما با فریبکاری و وعده های دروغین خود، مردمِ بیچاره و بی خبر از همه جا را به خیابانها کشاند که مثلا برای دفاع از حقوقِ خودشان بیایند و اعتراض کنند… که در واقع تنها دلیلی که برای ایجاد این شوی سیاسی داشت، اعتراض به منتصب نشدن خود بنابر عدم خوشایندِ آقا بود. ولی ملت را گوشت قربانی و طعمه گرگ نمود تا به هدف اش برسد و زمانی که نتوانست، در پستوهای منزل خود پنهان شده و فقط به دادن بیانیه اکتفا کرد. بیانیه هایی که مثالِ لب گود نشستن و لنگش کن گفتن است.
که در گودی که خود هیچگاه نیامد، تنها هزاران زندانی و صدها جنازه برجای ماند و خونهایی که هنوز خشک نشده به فراموشی سپرده شدند و بازهم مردمِ خوش باورِ ما به پای صندوق های رای رفتند تا این بار رئیس جمهوری دیگر انتخاب کنند که شاید این مرتبه به آنچه می خواهند برسند. رئیس جمهوری که گمان می کردند خودشان برگزیده اند. نماینده ای از سوی مردم که قرار بود به بهتر شدن زندگی آنها کمک کند، برایشان آزادی و دموکراسی بیاورد و ایران را در جامعه ی جهانی به سطوحی بالا برساند.
اما تنها کاری که کرد، کشاندنِ اقتصاد ایران به پایین ترین سطوح ممکن، پُرتر کردن زندانهای کشور از معترضین به عملکردهای دولت، حمایتِ بیشتر از گروه های تروریستی در اقصی نقاط جهان و هزینه کردن میلیونها دلار از دارایی های مملکت برای خرید تسلیحات اتمی بود تا مثلا سیستم دفاعی کشور را قوی تر کند و به دنیا دهان کجی…، که تماما صرف خواسته حضرت والا انجام شده و خواهد شد.
اما نکته ی مهمی که از یادآوری این مطالب بدست می آید، این است که باور کنیم دستهای ما این مرتبه نیز چون گذشته، نمی توانند با انداختن کاغذی در صندوقی دربسته، آینده کشورمان را بسازند و تمامی این صندوق ها و رای ها تنها نمایشی است برای بازی قدرتی که صرفا متعلق به یک نفر است و در بازی او هیچ کس حتا نزدیکترین کسانش هم بی خواستِ او نقشی ایفا نمی کنند… چه رسد به انتخاب شخصی که می بایست زمام اجرایی امور مملکت را در دست گیرد که همان کسی است که به گمان مردم، انتخاب شده ی آنان است.
درحالی که اگر واقع بینانه به مسئله نگاه کنیم، درمی یابیم که انتخابی در کار نیست و صرفا انتصابی از پیش تعیین شده است که ما تنها سیاهه لشگرهایی هستیم برای شویی از پیشتر طراحی شده تا جمهوری دیکتاتوری اسلامی همچنان مستحکم برجای بماند و بر گُرده مان سوار باشد و ما بی خبران از پشتِ پرده، بازهم گمان کنیم که بودنمان بر صحنه نشانگرِ بازی در نقشی اصلی است که شاید ما برنده اش باشیم… گو اینکه منتصبی از پیش تعیین شده، مقابلمان نشسته و به ریشمان می خندد.
( ندا امین )

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲, شنبه

این بار چه رنگی می شویم…؟!

نزدیک به کمتر از دو ماه تا انتخابات ریاست جمهوری ایران زمان مانده است و بیشتر ایرانیان در سراسر جهان در این اندیشه هستند که رئیس جمهور بعدی این کشور که خواهد بود و سیاست های وضع شده توسط وی چه است و در نهایت تاثیر عملکردهای شخص منتخبِ نظام که البته غالبا گمان دارند که به گزینش ملت انتخاب می شود، بر وضعیتِ سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و ارتباطاتِ جهانی ایران با دولت های دیگر، چگونه طراحی می شود...
و نهایتا آیا منجر به ارتقای سطوح مختلف کشور و سوق یافتن به سمت آزادی و دموکراسی می باشد یا بازهم چون 38 سالِ گذشته، تکرار مکرراتی سازمان یافته برای چپاول هرچه بیشتر کشور توسط آقایان و آقازادگانِ عزیزشان است تا ایران را به پایین ترین سطوح ممکن در جهان رسانده و دست مایه آمال خود نمایند.
و البته این انتخابات در حالی برگزار خواهد شد که فضای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کشور به شدت با مشکل رو به روست.
کشمکش های دولت بر سر مسائل اتمی با سازمانها و دولتهای دیگر، در حالی که روزی توافقی را میپذیرد و روزی دیگر عملی متناقض با تعهدش را انجام میدهد از یک سو، مذاکرات برای لغو تحریم های اقتصادی و سیاسی و تاثیر سوء آن به واسطه ی فشار دولت بر مردم از سوی دیگر…، حمایت دولت از گروه های تروریستی و تندروی اسلامی و دخالت در جنگهای منطقه که منجر به بروز اختلافات بیشتر و شدیدتر و کشتارهای بیشتر میشود و در این میان بیشترین آسیب به مردم ایران میرسد و نیز نقض بی حدِ حقوق مردم از جمله اعدام های مکرر و بی منطق و سرکوب مردم برای سکوت در برابر دولت و اعمال فشارهای اقتصادی و ممنوعیت های فرهنگی، اجتماعی و سلب آزادی بیان، شرایطی را به وجود آورده که این دوره از انتخابات طبعا می بایستی با عدم حمایت مردم مواجه شود.
گو اینکه به نظر نمیرسد حضور مردم در انتخابات چندان اهمیتی داشته باشد و بیشتر شبیه نمایشی فرمالیته است تا به جهان نشان دهند که حکومتی مردم سالار در ایران برقرار است… که اگر به انتخابات دوره های پیشین نگاهی بیندازیم، متوجه این مهم خواهیم بود.
چرا که اگر انتخاب رئیس جمهوری در ایران بر مبنای تصمیم و رای مردم بود، قطعا تا کنون کشوری با اینهمه مشکلات نداشتیم و شاهد چنین جنایات بی رحمانه ای که در هیچ کجای جهان نمی توان نظیرش را یافت، نمی بودیم.
که صد البته زندان ها و قبرستان های سرزمینمان نیز مملو از انسانهایی نبود که معترضانی بودند به چنین رژیم دیکتاتوری که سی و هشت سال است میلیونها صدا را در حنجره خفه کرده و خونشان را نوشداروی زخم های پر عقده خود نموده است. که اگر مروری بر عملکرد دولت های گذشته بیاندازیم آمار جرایم، بزهکاری، اختلاس های میلیاردی، فقر، فحشا، اعدام، اوضاع اقتصادی نابسامان و نقض آشکار حقوق بشر، به طوری که تمام جهان را متعجب و نگران کرده، ارقام نجومی در اختیارمان قرار میدهد که بر اساس آن به این پرسش میرسیم که سیستمِ سیاسی که طی 38 سال گذشته تا این اندازه نمره ی منفی داشته است، چگونه می تواند این بار امتیازات مثبتی کسب کند که به خاطر آن، مردم را پای صندوق های رای بکشاند تا به قولی اصلح ترینشان را برای بهبود کیفیت زندگی ملت برگزینند؟
و اینکه آیا از زمان انقلاب تاکنون انسان صالحی در میانشان بوده است که حال بخواهیم از میانشان که چرخشی دورانی در کسب قدرت دارند، شخصی را برگزینیم و اصلحی بیابیم؟ و آیا رفتن به پای صندوق های رای حقیقتا تاثیری بر گزینشِ احتمالی که قطعا شویی نمادین است، خواهد داشت؟
می خواهم با زبانی خیلی ساده تر به این موضوع بپردازم و به قولی با زبان خودمانی و از زبان یک ایرانی خطاب به میلیونها ایرانی دیگر که به طور قطع سرزمین اجدادی شان را بسیار دوست دارند، سخن بگویم… زبانی که پیوندی است میان همه ما، از هر قشری از جامعه و هرکجای جهان که باشیم. زبان ساده خودمانی مان و بی استفاده از هیچ منظر و رویکردی سیاسی و ایسم هایی که گاها برایمان ایست می شوند.
سی و هشت سال است که جمهوری ننگین اسلامی بر کشورمان حکم می راند و هر آنچه از قدمت و هویت هزاران ساله تاریخمان به جای مانده، به واسطه دستهای آلوده این دژخیمان به جهنمِ تاریخ سپرده شده و اگر نخواهیم خودمان را فریب دهیم، درمی یابیم که دیگر از آن ایرانی که روزگاری بزرگترین امپراطوری جهان را از آنِ خود کرده بود… چیزی به جای نمانده است.
از شاهنامه و حافظ و فردوسی و مولانا و کوروش و تمامی آنچه هویت تاریخی ما را می سازد که البته همیشه به آنها مفتخریم و گمان می کنیم که این میراث از نیاکانمان برایمان فرهنگ می سازد، چیزی جز نام تروریست به عنوان پیشوند اسممان در جهان نمانده و ما بازهم بی اینکه لحظه ای بیندیشیم که اکنون چه داریم و که هستیم، خودمان را با داشتم هایمان فریب می دهیم.
با داشته هایی که اگر اکنون، با منطق و نه از سرِ تعصب به آنها نگاهی بیندازیم، هیچ جز یادگارانی خاک خورده در کتاب های تاریخ و موزه های جهان نیستند و بازهم مصرانه سعی بر این داریم تا گمان کنیم مردمان مهمی در جهان هستیم.
مردمانی مهم در جهان که حتا در محدوده جغرافیایی متعلق به خود هم قدرت تصمیم گیری برای سرزمینشان را ندارند…!
به طوری که وقتی از وضعیت بد اقتصادی مان گله می کنیم، با وعده های دروغین مقامات کشورمان گول می خوریم، قناعت می کنیم و صبورانه منتظر معجزه ای می مانیم تا اوضاعمان شاید کمی بهتر شود. زمانی که به عدم داشتن آزادی های حتا کوچکمان اعتراض می کنیم، کارمان به زندان های کشورمان می افتد، به صورتی که دیگر حتا واژه آزادی را هم از یاد می بریم.
وقتی به سران کشور که سیاستهای جاری مملکت را در دست دارند اعتراض می کنیم و خواهان اجرای عدالت و دموکراسی می شویم، قبری با نشانی از نام و شهرتمان بی هیچ دلیل نگاشته شده بر آن برای مرگمان، انتظارمان را می کشد و در بهترین حالتِ ممکن… شکنجه شدن در پستوهای زندانهایی که بنا شده اند بر آبادی هایی که روزی نیاکانمان در آن سخن از مهر می گفتند و حق و انسان.
در کوچه های شهرهایمان کودکان فقیر، زنانی که از فقر به فحشا روی آورده اند، مردانی که از سفره انقلاب فلاکتی جز اعتیاد و کارتن خوابی چیزی نصیبشان نشده و هزاران بدبختی دیگر را هر روزه می بینیم، اما باز هم امیدواریم و صبور. امیدوار به رسیدنِ آینده ای خوب بی آنکه تکانی به خودمان بدهیم… امیدوار به ظهور معجزه ای از آسمان در حالی که بر زمین ایستاده ایم و در همین زمینی که هستیم چیزی جز چوبی بالای سرمان نمی بینیم…، اما بازهم صبوری می کنیم.
صبوری می کنیم برای اینکه روزی برسد تا دستی شاید از آسمان و یا قعر چاهی بیاید و نجاتمان دهد…، صبوری میکنیم تا شاید دنیا به دادمان برسد… صبوری می کنیم تا آمدن منجی ای از آنسوی مرزها و در سرزمینی دیگر برای بریدن بندهای اسارتمان، و همچنان امیدوارانه و صبورانه هرچه بر سرمان می آید را تحمل می کنیم تا شاید… شاید روزی قدرتی اعجاز آمیز رهایی مان بخشد.
تمام فلاکت های سرزمینمان را می بینیم، اما امیدوارانه هر روز به رنگی که پیشتر برایمان مشخص شده است در می آییم و صبر می کنیم تا از چراغ جادوی رویاهایمان غولی بیرون بیاید و یک دفعه تمامی آرزوهایمان را برآورده کند…!
تمامی بدبختی هایمان را هر روزه می بینیم، اما باز هم امیدواریم و صبور… و به راستی که چه مردمان صبوری هستیم و همچنان هم به صبر و امیدمان مفتخریم.
مفتخریم که روزی رئیس جمهوری بیاید و وعده های رنگینی از سفره آزادی نثارمان کند و ما ساده انگارانه فریب لبخندهایش را بخوریم… افتخار می کنیم که چندین سال پس از او دراکولایی بیاید که گرچه ملبس به لباس پر هیبت روحانیت نیست، اما امیدمان بر این است تا دموکرات تر باشد.
زمان می گذرد و بازهم با یک تخم مرغ شانسی دیگر مواجه می شویم که گرچه روزی در رکابِ جلادِ اعظم انقلاب خدمت می کرد، اما با پرچمی سبز رنگ امید رهایی و آزادی پیش رویمان گذاشت و ما همچنان امیدوارانه چون چمن سبز شدیم، هَرَس شدیم، خس و خاشاک شدیم و راهیِ وادی مُردگانِ هزاران ساله قبرستانهای سرزمینمان گشتیم… ولی بازهم امیدواریم.
و جالب اینجاست که هنوز زخم هایمان التیام نیافته، مجددا به صف شده و رنگی دیگر به خودمان می گیریم تا شاید این بار از تخم مرغ شانسی مان جایزه ای دربیاید و به بهشت موعودمان که سی و هشت سال است وعده اش را می دهند، هدایت شویم و گمان می کنیم که اگر سبزی چمن سرابی بود، بنفشیِ گُلِ زعفران اینک امیدی است برای لحظه ای خوشحالی مان و کلیدی که گشاینده درب های پر فتوح ترین کاخهای جهان است.
اما حتا لحظه ای فکر نمی کنیم تا به یاد آوریم زمانی را که با لبخندی فریبِ رسیدن به آزادی را خوردیم اما با دیواری آهنین روبرویمان مواجه شدیم، یا وقتی را که به سوی سبزی چمن که سرابی بود رفتیم اما قبرستانهایی را دیدیم که در همان چراگاه سبز برایمان تعبیه شد… و ما حتا به کلیدی که برای گشودن دروازه های بهشت نشانمان داده شد هم فکر نکردیم… که تنها کلیدی برای باز کردن درب های جهنم به رویمان بود و تمامی اینها را از یاد برده ایم و بازهم امیدواریم.
تمامی سرخوردگی ها و ناکامی هایمان را می بینیم اما بازهم در انتظار معجزه ایم و به صف می شویم برای دیدن رنگی که این بار باید به خود بگیریم… رنگی که مشخص نیست این مرتبه به کدام چاهمان می اندازد که حتا پیران ویسه نیز از یافتن راهی برای نجاتمان عاجز است و ما کماکان و مصرانه امید بر رنگی دیگر داریم تا کنتراست تابلوی نقاشی زندگیمان را که جز سیاهی رنگی بر آن نیست، حفظ کنیم و به رنگی دیگر که نمیدانم چیست… درآییم.
اما راستی را… آیا تا به حال اندیشیده اید که این بار چه رنگی خواهیم شد و چرا باید هر بار رنگی شویم…؟!
( ندا امین ) 

۱۳۹۶ فروردین ۱۸, جمعه

قاسم سلیمانی، شوالیه ای با مدالهای خونین

قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس (شاخه برون مرزی سپاه پاسداران جمهوری اسلامی) که اگر نگوییم بانیِ تمامی جنایات جمهوری اسلامی در خارج از مرزهای ایران است، اما به صراحت می توان گفت که بیشترین درصد جنایاتِ وحشیانه این رژیم دیکتاتوری به رهبری این فرمانده سپاه طراحی و انجام میشود و خون مردم بی گناه کشورهای منطقه که هیچ منطقی نیز تاکنون مشخص نکرده است که مسائل آنها چه ارتباطی به آیت الله های ایران دارد، با دستان پشت پرده ی این شوالیه نظام ریخته شده و همچنان تداوم میابد.
 اما مسئله ای که باید به آن پرداخت، این است که این شوالیه نظام که با جنایات غیر انسانی خود و ریختن خون میلیونها انسان بی گناه که البته براساس ایدئولوژیِ اسلامیِ مسئولین در ایران، مفتخر به کسب پیروزی های بسیار بوده و هست، چگونه به دریافت این میزان از مدالهای پُر افتخارِ خود نایل گشته و در واقع که است و از کجا بدین مرحله از خونخواری و جنایت پروری رسیده است.
قاسم سلیمانی که برخی از مسئولان رسمی امور عراق، او را قدرتمندترین فرد در منطقه می دانند، فردی ست پنجاه و هفت ساله که متولد روستای رابُر در استان کرمان است. سلیمانی از سال 1353 در سازمان آب کرمان، به عنوان پیمانکار شروع به کار کرده و تا بعد از انقلاب نیز در همین سازمان مشغول به کار بوده و هیچ ارتباطی با روحانیون آن منطقه و مناطق دیگر نداشته است و پس از انقلاب بود که به سپاه پیوسته و پس از گذراندن یک دوره آموزشی 45 روزه، برای جنگ با گروه های کُرد به کُردستان فرستاده شد.
وی که به مهاباد در استان آذربایجان غربی فرستاده شده بود، از تجربه های زندگی قبیله ای و آموزش های نظامی خود استفاده کرده و از آنجا که سابقه شرکت در جنگ های کُردستان از شرایط مهم برای ارتقا در رده های بالای سپاه است، می توان گفت که حضور او در جنگ با گروه های کُرد یکی از موثرترین دلایلی است که سلیمانی را به فرماندهی سپاه قدس رساند.
پس از آنکه ماموریت سلیمانی در کُردستان پایان یافت، تقاضای اعزام به جبهه را نمود که درپی آن، هشت سال در جنگ ایران و عراق حضور یافته و در آن مدت تشکلی از بسیجی های کرمان ایجاد کرد که پس از مدتی تیپ ثارالله نام گذاری شدند و سلیمانی که اهل کوهستان ساردهیه از طایفه علی مرادی و از ایل سلیمانی کرمان است، پس از تشکیل این سپاه، بیشترین افراد خود را برای جنگ با عراق از جوانان این منطقه انتخاب کرد که در یکی از مصاحبات خود، در این باره گفته است: «مسئولیت مستقیم عملیات (دشت عباس) را به عهده گرفتیم که با دو محور آن را انجام دادیم، یکی با فاصله 22 کیلومتر با هدف، که به ارتفاعات 202 رسیدیم و دیگری با 11 کیلومتر که ارتفاعات چمنسار بود و آن را محاصره کردیم. و این در واقع اولین عملیات مستقل بچه های کرمان بود که در قالب تیپ ثارالله انجام شد. لذا مردم کرمان در شکل گیری و رشد لشگر ثارالله که در حال حاضر به عنوان یک سازمان دفاعی قدرتمند در جمهوری اسلامی فعالیت می کند، نقش اساسی و محوری داشتند».
او که به واسطه شخصیت نافذِ خود در میان سربازان اش از محبوبیت خاصی برخوردار بوده و بسیار بر آنها تاثیر داشته است، توانست تا این تشکل را حفظ و حتا ارتقا نیز دهد و از آنجا که باوری قوی درخصوص اعتقاداتش داشت، این سپاه را در راستای مبارزه با نیروهای عراق و به جهت دفاع از خاک ایران و اسلام توسعه داد که البته با نگاهی حتا گذرا به فیلم های مربوط به سخنرانی های وی در آن زمان، می توان این اعتقاد درونی را به وضوح در لحن و گفتار اش دریافت.
پس از پایان جنگ ایران و عراق و پیش از آنکه قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس جمهوری اسلامی شود، او را به مناطق شرقی و جنوب شرقی کشور فرستادند تا با عنوان فرماندهی سپاه پاسداران این مناطق، درخصوص مبارزه با مواد مخدر فعالیت کند که در این راستا، محسن رضایی یکی از فرماندهان پیشین سپاه پاسداران از وی تجلیل کرده و رحیم صفوی فرمانده دیگر این ارگان نیز درباره او گفته است: «سلیمانی منطقه را در عرض سه سال امن کرد».
دوسال پس از اتمام جنگ ایران و عراق، علی خامنه ای که در آن زمان تازه به مقام رهبری رسیده بود، طی دستوری به سپاه پاسداران، خواستار تشکیل شاخه برون مرزی این سپاه می شود و در این باره می گوید: «سپاه پاسداران جمهوری اسلامی باید مرزهای جغرافیایی را درنوردد و نهضت جهانی اسلام را عینیت بخشد»، که درپی دستورِ وی، سپاه قدس تشکیل میگردد و اولین فرمانده این سپاه سرتیپ احمد وحیدی، بر راس قدرت قرار می گیرد.
و البته باید گفت که سپاه قدس که در آن زمان به دستور رهبر جمهوری اسلامی و با هدف نفوذ در خارج از مرزهای ایران تاسیس شد، از جمله وظایف مهم اش «حمایت از حزب الله لبنان، ترور مخالفان جمهوری اسلامی در خارج از کشور و همچنین بمب گذاری در مرکز یهودیان در آرژانتین در سال 1994 میلادی برابر با سال 1372 شمسی بود» که این اقدامات باعث شد تا احمد وحیدی فرمانده آن زمان سپاه قدس به عنوان یک تروریست بین المللی شناخته شود و تحت تعقیب پلیس اینترپل قرار گیرد.
و درنهایت، این امر موجب شد تا در سال 1376 قاسم سلیمانی جایگزین احمد وحیدی شود که اولین دوره کاریِ خود در فرماندهی سپاه قدس را طی مبارزه با گروه طالبان در مرزهای افغانستان شروع کرد که درآنجا توانایی خود را در چگونگی سازماندهی در جبهه های جنگ و دیپلماسی نشان داد.
سلیمانی پس از رسیدن به سمتِ فرماندهی سپاه قدس، اقداماتی در راستای سازماندهی داخلی این ارگان انجام داد که بدین صورت بود: «اقدام به مستقل کردن این نیرو از باقی نهادهای نظامی و غیر نظامی حکومت، پاسخگو بودن تنها به شخص رهبری و تامین مستقل درآمد خود که کاملا وابسته به بودجه سپاه و دولت نمی باشد». چراکه به گفته سپاهیانِ جدا شده از نظام، یکی از منابع درآمد نیروهای سپاه قدس، ترانزیت غیرقانونی و حتا مواد مخدر از افغانستان به نقاط مختلف است که مسئول این ترانزیت سردار فرج الله مرادیان عنوان شده است.
همچنین، براساس گزارش نیویورکر، از دیگر منابع کسب درآمد سلیمانی، چنین عنوان شده است که: «تنها یکی از منابع درآمد سلیمانی، باجی است که از دولت مالکی می گرفت. چرا که در زمان دولت مالکی، وی درآمد حاصل از فروش دویست هزار بشکه نفت در روز که روزانه حدود بیست میلیون دلار می شد را برای قاسم سلیمانی می فرستاد».
قاسم سلیمانی در مذاکرات ایران و آمریکا در خصوص عراق و افغانستان نیز نقشی کلیدی داشته و حتا گفته می شود «زمانی که از جنگ سه روزه لبنان و اسرائیل در سال 2006 به عراق برگشت»، برای فرماندهی نیروهای آمریکایی در عراق پیامی فرستاد که طی آن عنوان داشت: «امیدوارم از صلح و آرامش در این مدت در بغداد لذت برده باشید، چرا که من طی این مدت در بیروت گرفتار بودم».
وی حتا در دوره حضور نیروهای نظامی آمریکا در عراق نیز نقش داشت و از جمله جنایاتی که در آن زمان انجام داد را می توان بمب هایی که در عراق و کنار جاده ها گذاشته میشد و باعث کشتار صدها سرباز عراقی می گردید، عنوان کرد.
مِن بابِ دخالت سلیمانی در امور کردستان عراق و سوء استفاده از این حکومت نیز، یک مقام رسمی حکومت کردستان عراق درباره او گفته است: «برای ما خیلی سخت است که به سلیمانی نه بگوییم، چرا که وقتی از ما نه بشنود برایمان مشکل درست می کند، تیراندازی و بمباران می کند و نهایتا ما مجبوریم که با او کنار بیاییم».
امام جمعه شیعیان بغداد نیز درباره وی اظهار داشته است که: «اگر ترسی در دل اسرائیلی ها وجود دارد، سلیمانی عامل آن است، اگر آمریکا در منطقه به مشکلی برخورد کرده، سلیمانی در آن نقش دارد و اگر مشکلی برای آل سعود در منطقه بوجود آمده نیز بدانید که قاسم سلیمانی دستی در آن داشته است».
و از همه مهمتر آنکه حضور سپاه قدس در سوریه که به واسطه حمایت های نظامی و مالی این ارگان انجام می شود، از آغاز جنگ داخلی این کشور تاکنون، موجب تخریب بسیاری از شهرهای سوریه و کشتار هزاران تن از مردم سوریه شده است که طی روزهای اخیر شاهد شدت گرفتن اوج این جنایات در ادلب بوده ایم. چنانکه نیروهای بشار اسد به یاری نیروهای سپاه قدس جمهوری اسلامی، طی حمله ای با سلاح های شیمیایی، موجب کشتار ده ها تن از مردم این شهر و زخمی شدن صدها تن دیگر گردیدند. جنایتی که بدون حمایت نیروهای این سپاه و شخص قاسم سلیمانی قابل انجام نبود و این فاجعه ی به وقوع پیوسته، مهر تایید دیگری ست بر جنایات جمهوری اسلامی.
اما نکته جالبی که درخصوص سلیمانی وجود دارد، این است که وی از کجا شروع کرده و به کجا رسیده است…! از پیمانکاری در سازمان آب کرمان تا رفتن به جبهه و جنگ برای دفاع از خاک کشور که کاملا متضاد با آنچه پس از آن به آن پرداخت، است. شخصی کاملا معمولی و درحالی وطن دوست که وارد نظام می شود و پس از آن، پله پله از نردبانی آن سو تر از وحشیگری و خونخواری بالا می رود.
کسی که به نقل از اطرافیانش، با خانواده، دوستان و همکاران خود رابطه عاطفیِ عمیقی دارد و حتا زمانی که هواپیمای احمد کاظمی فرمانده نیروی هوایی سپاه در سال 84 سقوط کرده و کشته می شود، سلیمانی اختیار از کف داده و حتا در مصاحبه ای درباره او چنین می گوید: «دلم می خواهد خدا مرا هم پیش او ببرد».
و جالب تر اینکه، وی حتا در ختم این دوست قدیمی اش، خود را چنان کودکی در آغوش قالیباف می اندازد و زار زار گریه هم می کند…! رفتاری که از یک فرمانده نظامی چون نیروی قدس سپاه پاسداران با درصدی بالا در خشونت محوری، بعید به نظر می رسد.
اما چگونه است که چنین شخصیتی برای دفاع از آنچه که درباب ایدئولوژیک خود (اسلام زیر پرچم ولی فقیه) درست می داند، دست به هر جنایتی میزند؟ از فرستادن نیرو به عراق و سوریه برای کشتار انسانها گرفته تا دامن زدن به آتش جنگ حزب الله و اسرائیل در جنوب لبنان و حتا آموزش دادن و مسلح کردن نیروهای اسد برای کشتن مردم سوریه جهت حفظ رژیم دیکتاتوری اسد… که به گفته خودِ سلیمانی «حکومت اسد، خط مقدم جبهه جمهوری اسلامی در برابر اسرائیل است».
چگونه است که جناب سلیمانی که از یک سو برای از دست دادن دوست و یا دوستانی که برایش بسیار عزیزند اشک میریزد و چون کودکی زار زار گریه می کند و حتا سالها در جبهه های جنگ ایران و عراق برای دفاع از خاک کشور اش می جنگد، اما از سوی دیگر می تواند اینقدر خونخوار باشد که درد و رنج مردمانی را که به واسطه دستهای غایب و پشت پرده او خونشان بی گناه ریخته و کشته می شوند را درک نکند و همچنان به طراحی و پیشبرد جنایات خود ادامه دهد؟
تنها نتیجه ای که می توان از زوایای شخصیتی و عملکرد چنین جنایتکاری گرفت، این است که گرچه او یدِ طولایی در امور نظامی دارد، اما در نهایت تنها نامی که می توان بر وی نهاد… “شوالیه ای با مدالهای خونین” است که خون میلیونها انسان بر آن نقش بسته است.
( ندا امین )

۱۳۹۵ بهمن ۱۸, دوشنبه

جنگ سه روزه اسرائیل و سوریه، اخطاری برای توهمات جمهوری اسلامی

طی سالهای متمادیِ حکومت جمهوری اسلامی بر ایران، این رژیم دیکتاتوری همیشه سعی بر ابراز دشمنی با اسرائیل داشته است که در این راستا هر ساله رفتارهای خصمانه خود با دولت اسرائیل را ارتقا می دهد، به طوری که یک روز اقدام به ساخت موشک بالستیکی می نماید که بر روی آن به عبری نوشته شده است که “اسرائیل باید از صفحه روزگار محو شود”، و روزی دیگر تهدید می کند که ظرف هشت دقیقه تل آویو را با خاک یکسان می کنیم. 
 و حال آنقدر به قدرت نداشته خود غرّه شده است که رویای نابودی تمامی سرزمین اسرائیل را در سر خود می پرورانَد… چنانچه طی چند روز گذشته مقامات دولتی ایران مدعی شده اند که می توانند طی زمانی معادل هفت دقیقه موشک های خود را به این کشور برسانند و آن را با خاک یکسان کنند…!
اما مسئله این است که وقتی به تمامی این تهدیدها و رویا پردازی های جمهوری اسلامی فکر می کنم، به یاد جنگ سه روزه سوریه و اسرائیل می افتم که دولت سوریه نه تنها نتوانست جنگنده های خود را به خاک اسرائیل برساند، که خود نیز بازنده بازی بود که مقامات آن کشور نیز چون “حضرات محترمه جمهوری اسلامی” خیالی خام در سر می پروراندند… خیالی که به شکست خودشان منجر شد و حتا نتوانست کوچکترین آسیبی به خاک اسرائیل برساند.
در همین راستا، قصد بر آن دارم تا توضیح مختصری در خصوص این جنگ که اکنون توهم و رویای مقامات جمهوری اسلامی برای از بین بردن اسرائیل است، ارائه دهم تا شاید آقایان با خواندن آن، “البته اگر نمی دانند”، یادشان بیاید که توهم سوریه با آن کشور چه کرد و اگر آنها نیز بخواهند به این مالیخولیای مزمن خود ادامه دهند، چه بر سرشان خواهد آمد… که البته امید چندانی نیز برای درمان چنین بیماری مهلکی نیست، جز هلاکت خودشان بدست خود.
جنگ سه روزه اسرائیل و سوریه در سال ۱۹۸۲ که در انگلیسی تحت عنوان “عملیات کریکت ۱۹” و در اسرائیل به عنوان “نبرد دره بقاع” نام دارد، نخستین پیش پرده جنگ نوین شبکه محور بود که در سال های بعد، قواعد میدان نبرد کلاسیک را تغییر داد. چنانچه در این جنگ، سوریه از لحاظ کمیتِ تجهیزات چیزی از اسرائیل کم نداشته و سوریها مجهز به میگ های ۲۱ ، ۲۳ و ۲۵ و همچنین موشک های پدافندی سام ۲، ۳ و ۶ بودند و از هلیکوپتر های ضد تانک فرانسوی غزال و تانک های تی-۵۵، ۶۲ و ۷۲ نیز بهره می بردند، اما نیروی هوایی اسرائیل به لحاظ برتری فنی و کیفی که داشت به جنگنده های پیشرفته اف-۱۶ و اف-۱۵ مجهز بود.
سوریها برای مقابله با نیروی هوایی اسرائیل بیش از هر چیز به موشک های زمین به هوای خود و به خصوص موشک چالاک و متحرک سام-۶ امید بسته بودند که در این باره باید گفت که موشک سام-۶ در جنگ ۱۹۷۳ ضربات سختی به نیروی هوایی اسرائیل وارد کرد، بطوری که این کشور ناچار شد به مدت چند روز عملیات نیروی هوایی خود را به طور کامل متوقف کند، به علاوه سوریها برخلاف جنگ ۱۹۷۳ که تنها شکاری های میگ-۲۱ را در اختیار داشتند، در آن زمان به میگ-۲۳ و میگ-۲۵ که سریع تر و بالاتر از تمام هواپیماهای اسرائیلی پرواز می کرد مجهز بودند.
اما آغاز جنگ در نخستین ساعات خود، برای سوریها شگفتی خیره کننده ای به دنبال داشت، چنانچه هواپیماهای آواکس ای-۲سی اسرائیل پوشش الکترونیک کامل را تامین و در هماهنگی با رهگیرها، عملا چتری الکترونیک بر کل میدان نبرد کشیده بودند. ارتش اسرائیل جایگاه تمام سکوهای موشکی سوریه و رادارهای آنها را تعیین کرده و پس از آن هواپیماهای شناسایی بدون سرنشین را همچون طعمه هایی فریب دهنده به سمت سکوها فرستادند و زمانی که رادارهای سوری فرستادن پرتو به سوی هواپیماهای بدون سرنشین را آغاز کردند، جنگنده های فانتوم اف-۴ اسرائیلی مجهز به موشک های ضد رادار شرایک، از طریق رد گیری همان پرتوها تمام دیش های رادارهای سوری را منهدم کرده و سپس اف-۱۶ها نابودی سکوهای موشکی سوریه را آغاز نمودند.
در این جنگ همچنین ۱۹ سکوی سام-۶ و یازده سکوی سام-۲ و سام-۳ سوری، در مدت زمانی کمتر از سه ساعت منهدم شدند، بطوری که سوری ها در حالی که حیرت زده و دستپاچه شده بودند، به سرعت بیش از هشتاد فروند از جنگنده های خود را به پرواز در آوردند.
اما آنها از همان مرحله برخاستن از باند، زیر چتر الکترونیک آواکس های اسرائیلی قرار داشتند و در این نبرد هوایی بزرگ ولی کوتاهی که درگرفت، هشتاد فروند جنگنده سوری سرنگون شدند که تعداد قابل توجهی از آنها در مرحله برخاست و زمانی که فاصله زیادی از باند نگرفته بودند، توسط اف- ۱۵ها و اف-۱۶ها شکار شدند و سوری ها در مدت زمان چند ساعت، مهتمرین ابزارهای قدرتشان، یعنی جنگنده های پیشرفته و موشک های زمین به هوایشان را از دست داده و چاره ای جز پذیرش شکست نداشتند.
این اتفاق به قدری برای سوریه غیر منتظره و نگران کننده بود که به فاصله چند روز یک هیئت نظامی عالیرتبه شوروی به ریاست رئیس ستاد ارتش این کشور برای تحقیق در مورد ماجرا وارد سوریه شد، چراکه نتایج این جنگ سبب نگرانی شدید رهبری شوروی گردید و جریان هوادار تغییر “آندروپوف” را در مقابل محافظه کاران هوادار “برژنف” تقویت کرد که چند ماه بعد در جریان خاکسپاری برژنف، زمانی که “یوری آندروپف رهبر جدید شوروی”، حافظ اسد را در حالتی بسیار مضطرب و آشفته یافت، دستی بر پشت او زد و به او قول داد شوروی ارتش سوریه را با سلاح هایی پیشرفته که تاکنون به هیچ یک از کشور های جهان سوم داده نشده، مجهز خواهد کرد.
شوروی به قول خود وفادار ماند و در مدت زمان کوتاهی موشک های زمین به زمین نقطه زن اس-۲۱ توچکا، میگ های ۲۳ ام ال دی که پیشرفته ترین نسخه این جنگنده بودند و موشک های زمین به هوای سام- ۸ به سوریه تحویل شد که به انضمام آن، سلاح های قبلی از میان رفته نیز جبران گردید.
اما جنگ ۱۹۸۲، اعراب را به این نتیجه رساند که فاصله نظامی آنها با اسرائیل به قدری زیاد است که قادر به درگیری با این کشور در یک جنگ منظم نیستند. بطوری که پس از این جنگ، حافظ اسد روحیه ارتش و دولت خود را تنها با دریافت مداوم سلاح های جدید از شوروی حفظ می کرد و پس از فروپاشی شوروی، سوریه که دیگر هیچ امیدی به ایجاد موازنه نظامی کلاسیک در برابر ارتش اسرائیل نداشت، به راهبرد تقویت گروه های شبه نظامی و به طور اخص حزب الله روی آورد که هم اکنون نیز از طریق همین گروه تروریستی سعی بر برهم زدن امنیت و آرامش اسرائیل و دیگر کشورهای منطقه دارد.
اما سوال اینجاست که آیا دولت ایران آنقدر حافظه تاریخی قوی دارد که درس عبرتی را که سوریه از اسرائیل گرفته است فراموش نکند و دست از توهمات و خیالات خام خود بردارد که به جهت پی گیری آن، خود را به نابودی نکشانده و مضحکه جهانیان ننماید که به خاطر تهدیدهای پوچ خود که نتیجه ای نیز در پی ندارد، روزانه سوژه تمسخر خود را فراهم نیاورد؟ و یا اینکه، این دولتِ اسرائیل ستیز نیز می خواهد مانند سوریه شانس خود را چون آنان، امتحان کند…؟!
( ندا امین ) 

۱۳۹۵ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

عزیز دُردانه رهبری و شاید شبان بعدی ملت

پس از مرگ هاشمی رفسنجانی که یکی از مهره های اساسی و اصلی نظام بود و در خصوص آن بسیار صحبت ها، نقدها و مباحثات شده است که بعد از حذف یکی از ارکان مهم رژیم جمهوری اسلامی چه کسی می تواند صاحب آنقدر نفوذ و قدرت در سیستم باشد و یا اینکه حتا بتواند پس از مرگ علی خامنه ای قدرت را در دست گرفته و جانشین او شود. 
 مدتی ست که مسئله دیگری نیز در این میان به چشم می خورد و آن موضوعی نیست جز انتخاب رهبر بعدی جمهوری اسلامی که قرار است بعد از “جناب مقام معظم رهبری” شبان ما باشد، که اذهان بسیاری از مردم را به خود مشغول کرده و نقل مباحثات روزمره و حتا سیاسی آنان شده است و هر کدام به زعم تفکر و برداشتشان از سیاه بازی های “ولایت محترمه فقیه” ایده ای دارند و یا تمایلی برای چگونه بودن حکومت بعدی و یا که بودن شخصی که بر مسند قدرت خواهد نشست.
که ناگفته نماند که من هم که البته جزئی از این گله هشتاد میلیونی که مدام سعی در هدایتمان به چراگاه بهشت را دارند، از این قائله مستثنا نیستم و برحسب تفکرات خودم گاه به این مسئله می اندیشم، که شبان بعدی ما که قرار است “صد و بیست و چهار هزار و سومین پیامبر جهان باشد”، که خواهد بود…؟!
از آنجا که در تاریخ سرزمین من همیشه مقام پادشاهی و شخص اول حکومت بودن از پدر به پسر میرسد و قرنهاست که این سیستم بر کشور من حکمفرماست، شاید بتوان به این مسئله دقیق تر نگاه کرد که پس از خامنه ای فرزند وی که بسیار هم صاحب نفوذ و قدرت است، بر مسند بنشیدند، زمام امور را در دست گرفته و با عصای جادویی رهبری که البته رودخانه را خشک و مار را اژدها نمی کند، اما معجزاتی خیلی قوی تر از آن “مانند خوشبخت کردنمان” انجام میدهد، ما را به بهشت موعود هدایت کند…! فرزندی که عزیز دُردانه آقاست و شاگرد به حق ایشان که طی سالهای پیشین نشان داده است چگونه درسهای استادش را پس داده و اجرا می کند.
اما مسئله اینجاست که کمتر کسی ست که در مورد وی اطلاعات زیادی داشته باشد و هویت واقعی او را بشناسد، چرا که پدر هرگز نمی خواهد فرزند دلبندش در اذهان عمومی چهره ای منفی پیدا کند و خدای ناکرده از موهبت پیامبری پس از خود نیز محروم شود.
می خواهم از این موجود خوش شانس سخن بگویم، کسی که البته یکی از مهره های کلیدی نظام است اما نامی از وی چندان به میان نمی آید… چرا که برگه آسی ست که احتمالا در دست آخر باید رو شود…
مجتبی خامنه ای پسر دوم رهبر جمهوری اسلامی، تشکیل دهنده گروه “رهپویان انقلاب اسلامی” و “انصار الانقلاب” که به طور اخص جهت سرکوب مردم معترض به حکومت و کنترلشان طراحی و تاسیس شده اند، گروه هایی که به ریاست مجتبی خامنه ای و یار دیرینه اش “حسین طائب” که ابتدا معاون هماهنگ کننده بیت رهبری بوده و با تلاش بسیار و پس از رهبریِ سرکوب های سال 88 مسئول اطلاعات سپاه و کل بسیج شد و همچنین “مهدی طائب” عضو قرارگاه “عماریون”، نقش مهمی در کشتار و شکنجه مردم معترض به نظام را داشتند. چرا که این تشکیلات یک سال پیش از آن و به همین هدف تاسیس شده بود.
اما این در حالی ست که اسم “جناب مجتبی خان” در این گروه به صورت رسمی و علنی ثبت نشده بود و وی تنها دستی در پشت پرده بود که البته دستورات اتخاذ شده بنابر فرمان ایشان بوده ولی بدلیل اینکه “مقام معظم رهبری” نمی خواستند نام عزیز دُردانه شان در هیچ فعالیت سیاسی و اقتصادی آورده شود، می بایست همانگونه چهره وی برای مردم معصوم می ماند…!
جالب است که بگویم تشکیلات “رهپویان” در 31 استان و 290 شهرستان کشور دفتر دارد و بودجه این تشکیلات از پولهایی تامین می شود که مجتبی خامنه ای به صورت غیر قانونی اخذ و جابجا می کند. از جمله پولهایی که از شهرام جزایری بابت انجام معاملات پنهانی اش که توسط وی انجام میشود، گرفته است. که البته در دزدیهای جناب مجتبی خان فقط این شخص نقش نداشته و یکی از دستیاران و عاملانِ دزدی های وی شخصی ست به نام رضا ضراب که به گفته روزنامه بلومبرگ وی به عنوان یک دلال طلا با دولت ایران رابطه داشته و از او به عنوان یکی از زمین خواران بزرگ در ایران یاد شده است.
کسی که مسئول جابجایی پولهای چپاول شده مملکت به حساب آقا بوده و اجرا کننده معاملاتی که به واسطه تحریم ها نمی توانستند انجام دهند و می بایست به صورت غیر قانونی و از طریق قاچاق و دور زدن تحریم های بین المللی علیه ایران انجام بگیرد. که یکی از این اقلام ارسال کامیونی حامل ارز و شمش طلا به ارزش هجده و نیم میلیارد دلار که سال 88 به ترکیه فرستاده و توسط دولت ترکیه توقیف شد و آن زمان رئیس جمهوری ترکیه از آن به عنوان “یک خوشبختی هجده و نیم میلیارد دلاری پول باد آورده” یاد کرد.
اما نکته قابل توجه اینجاست که بدون دستور شخص رهبر هیچ شخص و نهادی نمی تواند بیش از مقدار تعیین شده توسط دولت، مبلغ یا کالایی را جابجا کند و با استناد به این قانون می توان گفت که تنها در صورتی این اتفاق صورت می گیرد که پای منافع خود ایشان یا شخصی از خانواده اش در میان باشد که البته در این حالت دیگر چه نیاز به اجرای قانون…؟!
نکته دیگری که در این خصوص می توان به آن اشاره کرد این است که اواخر بهمن سال 1390 احمدی نژاد، رئیس کل بانک مرکزی را احضار و از او در مورد هزینه ارزهای نفتی خارج از ردیف بودجه سوال کرده بود، اما جواب این بود که این هزینه ها “طبق دستور” به حسابهای بیت رهبری واریز شده که در میان این اقلام، رقم یک میلیارد و ششصد میلیون یورو به حساب مجتبی خامنه ای واریز شده بود. و البته که رئیس جمهور وقت که به پشتیبانی مجتبی خامنه ای به این سمت دست یافته بود، نمی توانست حرفی بزند که به مذاق مجتبی خان خوش نیاید.
وی حتا از خرج کردن بودجه مملکت در مورد زندگی خصوصی اش نیز دریغ نکرده و برای مقطوع النسل نشدنش طی سفرهای متعدد به انگلیس، یک میلیون پوند از جیب بیت المال برداشته و در جیب مبارک گذاشته تا بتواند هزینه های درمانش را بپردازد که احتمالا سلسله را از وجود یک ولیعهد دیگر محروم ننماید. و البته پدر زن ایشان “جناب حداد عادل” در این خصوص گفته بودند که «چه کسی گفته است نوه من با چنین مبلغی به دنیا آمده؟ فرزند مجتبی و دختر بنده در بیمارستانی در تهران و تنها با مبلغ 500 هزار تومان متولد شده است». و ناگفته نماند که این حرف تنها موجبات خنده آدم را فراهم می کند، چرا که یک شخص معمولی هم نمی تواند با چنین مبلغی در بیمارستانی بستری شود چه رسد به نوه شخص شخیص رهبری…!
از دزدی ها و چپاول پولهای ملت توسط این مجتبی خان که بگذریم، به مسئله قدرت و نفوذ سیاسی وی برمی گردیم که بسیار جای تامل دارد.
مجتبی خامنه ای طراح و برنامه ریز و مهندس بسیاری از مناسبات امنیتی و اطلاعاتی و سیاسی ست که فروپاشیدن انتخابات 88 با طراحی و نظارت وی بوده که با نفوذ و تلاش وی توسط سپاه و بسیج در حمایت از احمدی نژاد طی سالهای 84 و 88 انجام گرفت.
وی با حمایت از احمدی نژاد، ایشان را دو دوره به مقام ریاست جمهوری رساند و هرکه به تقلبی بودن انتخابات اعتراض کرد را راهی زندان ها و قبرستان های کشور نمود. زیرا می خواست شخصی را بر مسند قدرت بنشاند که تنها دستوراتش را اجرا و سیاست هایش را تحمیل کند. گرچه در آن زمان و حتا تاکنون نیز غالب مردم بر این باور اند که احمدی نژاد بانی تمام این سرکوب ها و تقلب ها بوده، اما چون “دستان مبارک” پشت پرده عزیز دُردانه رهبری نمایان نیست، کمتر کسی به واقعیت امر پی می برد و تنها ظاهر بازی را می بینند.
در درگیری های کوی دانشگاه در سال 78 نیز وقتی وزارت اطلاعات برای راضی کردن دانشجویان برای خاموش کردن صدای اعتراضشان، یک سری از اعضای “انصار حزب الله” را بازداشت کرد تا آنها را به قولی ساکت کند، تنها یک روز پس از آن مجتبی خامنه ای برای پشتیبانی از این گروه به میان آمد و اسباب آزادی شان را فراهم آورد که در آن حین اولین روزنامه ایی که در این خصوص نوشت “صبح امروز” بود که از دستگیری یک نفر که در مورد گروه فشار که همان “انصار حزب الله” بود توضیحاتی داده و به مجتبی اشاره کرده و گفته بود که «ما از بیت دستور میگرفتیم» و تنها چند روز پس از چاپ این نوشته، “سعید حجاریان” مدیر مسئول روزنامه صبح امروز ترور شده و نام قاتلش شخصی به نام “سعید عسگر” عنوان شده بود که طی اعترافی در تلویزیون جمهوری اسلامی در این خصوص گفته بود: «چون پر رو شده بود دستور از بیت آمد که بزنیدش».
یکی دیگر از موضوعات مهمی که درباره مجتبی خامنه ای میتوان به آن اشاره کرد این است که چندی ست در بیت رهبری سخن از انتخاب جانشین علی خامنه ای پس از مرگ وی است که البته یکی از شرایط آن مجتهد بودن است که در این زمینه و به جهت علاقه “شخص شخیص رهبری” به نگه داشتن سلسه اش، سالها در تلاش برای گرفتن حکم اجتهاد مجتبی بوده تا پس از خود بتواند فرزند دلبندش را به جای خود بنشاند که برای اینکار سفرهای زیادی نیز به قم داشته است. اما تنها دونفر حکم اجتهاد او را تایید کرده بودند که یکی از آنها “مصباح یزدی، تئوریسن خشونت رژیم” و دیگری “آیت الله مجتهدی” یکی از معلمان مجتبی است.
مجتبی برای اینکه ثابت کند مجتهد است در دفتر پدرش کلاس درس خارج گذاشت که بالاترین مرتبه فقه اصول است و هرکه آن را تدریس کند درجه اجتهاد وی قابل اثبات است. ولی شاگردهای مجتبی در این کلاس ها که بودند؟… کسانی که سه نهاد سرکوب حکومتی از جمله “بسیج”، “تیپ امام صادق سپاه” و “طلاب ذوب در ولایت” شاگردان این کلاس را تامین می کردند.
سال 89 “محمد علی رامین معاون پیشین وزارت ارشاد” از سفر خامنه ای و مجتبی به قم به عنوان “غدیر قم” یاد کرده بود که تعبیری ست از “غدیر خُم” که “محمد” دست علی را بالا گرفته و گفت: «هرکس که من مولای اویم علی نیز مولای اوست» و خامنه ای نیز به همین شکل جانشین خود را به نوعی معرفی کرده بود…!
از نکات دیگری که در مورد مجتبی خامنه ای می توان به آن اشاره کرد، نظارت وی بر بازداشتگاه افسریه و کهریزک، با همکاری “سعید مرتضوی” و “قاضی صلواتی” که روابط بسیار خوبی هم باهم دارند و تشکیل گروه ” انصار حزب الله” است که در قوانین آن نوشته شده که «هرجا دولت نتواند خواسته های انقلابی را اجرا کند انصار حزب الله خود را مجاز به دخالت می داند». و جالب است که احمدی نژاد نیز سخنگوی سرانِ این تشکل بوده و یکی دیگر از اعضای آنها که از وی با عنوان “عضو فرهنگی” یاد می کنند “مسعود ده نمکی” است.
مجتبی خامنه ای همچنین دفتری در فردیس کرج دارد که نیروهای “قدس” و “حزب الله لبنان” در آنجا آموزش می بینند که مستقیما زیر نظر اوست. و همچنین بند دو الف سپاه پاسداران نیز تحت کنترل و نظارت وی است که تنها اشخاصی را به آنجا می برند که نخواهند توسط او اطلاعاتی به بیرون از زندان درز کند.
وی در عرصه تولیدات نیز تلاشهای مستمری داشته است که از آن جمله می توان به مصادره کارخانه های شخصی پس از انقلاب و ضبط اموال صاحبان آنها که ضد انقلاب نیز بوده اند، اشاره کرد…!
بلی… این جناب، این عزیز دُردانه رهبری خیلی کارها می کند که مردم بیچاره حتا گمان نمی برند از چهره ابلهانه وی قابل انتظار باشد. شخصی که هیچ کجا از وی نامی به میان نمی آید و دست های آلوده او پشت هزاران پرده پنهان، اما همچنان در کار اند.
و این است ماهیت شخصی که شاید شبان آینده ما باشد که چون “دو پیامبر پیشین اش” بسان گله ای می بینتمان که باید هدایت شویم…
و البته ما را چه فهم به چنین علوم ماوراء الطبیعه ای…؟!
( ندا امین ) 

۱۳۹۵ بهمن ۸, جمعه

آنگاه که حریمِ بیت رهبری تنها با یک هلی شات شکسته شد

طی ماه جاری شاهد پرواز دو فروند هلیشات در مقاطع زمانی متفاوت و نزدیک به هم و در نزدیکى خانه علی خامنه ای بوده ایم که به گفته رسانه های جمهوری اسلامی “با شلیک نیروهای سپاه پاسداران متوقف شد”. خبری که تنها دروغی کذب است و برخلاف آنچه رژیم مدعی ست، این هلی شات ها توانسته اند خود را به مکانی که مورد حفاظت از رهبر دیکتاتور جمهوری اسلامی هم از زمین و هم از آسمان است، برسانند و موجبات سلب آرامش وی را فراهم آورند که این مسئله می تواند گویای نقطه ضعف سیستم حفاظتی جناب مقام معظم رهبری باشد که اکثریت جامعه ایران از آن بی خبر اند.
 چنانچه شهروندان تهرانی تنها لایه های حفاظتی اطراف بیت را از نزدیک می بینند و در خیابانها و کوچه‌ های اطراف بیت با پستهای حفاظتی مستقر برای جلوگیری از نزدیک شدن آنها، روبرو میشوند… اما آیا می ‌دانید که منطقه پرواز ممنوع یا همان مجموعه شهید مطهری در تهران که برای حفاظت از این رهبر دیکتاتور در نظر گرفته شده، چه فضای عظیمی از آسمان تهران را به خود اختصاص داده است؟ که ابعاد آن از شرق اتوبان امام علی، از شمال بلوار کشاورز، از غرب اتوبان نواب و از جنوب اتوبان بعثت میباشد.
و آیا میدانید که هیچ وسیله پرنده ای حق نزدیک شدن یا ورود به آنرا ندارد و به محض ورود با شلیک پدافند و موشک های خودکار منهدم میشود و این قانون نیز استثنا ندارد و هر هلی کوپتر و یا هواپیما از هر ارگان یا نهادی که این حریم را نقض کند مورد اصابت قرار خواهد گرفت.
اما خوشبختانه طی یک ماه گذشته عده‌ ای از ایرانیان وطن پرست به همگان ثابت کردند که قادرند از حریم دفاعی بیت نیز گذشته و باعث لرزاندن زانوهای سست جناب خامنه ای شوند… چنانچه در اولین پرواز آزمایشی و موفق پهباد بر فراز بیت، حکومتِ همیشه دروغگوی اسلامی آنرا متعلق به صداوسیما و گروه های مستند ساز جلوه داد، اما این در حالی بود که صدا و سیمای حکومت سریعا آنرا تکذیب کرد، چرا که هیچ شخص و نهادی جرات نزدیک شدن به فضای بیت را ندارد.
و این در حالیست که حکومت ترسوی جمهوری اسلامی که از ورود فقط یک پهباد به لرزه افتاده بود، حتا برای مخفی نگاه داشتن ترس خود سریعا مانوری عظیم و چند روزه در جنوب کشور ترتیب داده و با شلیک پی در پی موشکهای چند هزار دلاری به دشمنی فرضی، ضعف خود را بیشتر نمایان کرد.
ولی این بار نیز، این دسته از عزیزان میهن پرست که اکنون نقطه ضعف جمهوری اسلامی را به درستی پیدا کردند، فهمیده‌ اند که با صرف اندکی هزینه مالی و البته کمی “هوش” میشود قدرتی به ظاهر عظیم و صد البته تو خالی را به لرزه انداخت. چنانچه برای بار دوم، پهبادهای کوچکِ خود را بر فراز خانه رهبر دیکتاتور جمهوری اسلامی به پرواز در آوردند و نشان دادند که جمهوری اسلامی فقط در مانورهای خیالی و جنگ با دشمن فرضی پیروز است و حتی توان مقابله با یک شی پرنده کوچک را هم ندارد و این بار هم در منهدم کردن آن ناکام ماند.
آری… درست است که ارسال این دو هلی شات تنها هشداری به جناب خامنه ای بود که کسانی هستند که توان آن را دارند تا پایه های نظام دیکتاتوری وی را بلرزانند و درست است که وی توانست این دو مرتبه از خطر نجات پیدا کند، ولی شاید بار سومی هم باشد که در آن صورت، او باید با کمک گرفتن از امدادهای غیبی و نیروی مافوق طبیعی اش بتواند از ورود این پرنده ها که نوید آزادی را برای مردم ایران به همراه دارند، جلوگیری کند و شاید هم این داستان تا تخریب کامل بیت دیکتاتور بزرگ و منشا تروریسم در دنیا، تداوم یابد.
( ندا امین ) 

۱۳۹۵ دی ۲۹, چهارشنبه

جنایتکاری که یک شبه قدیس می شود…!

مسئله ای که این روزها بسیار در رسانه ها خبر ساز شده است مرگ هاشمی رفسنجانی رئیس تشخیص مصلحت نظام و رئیس جمهور اسبق ایران است که البته دست راست خمینی رهبر نخست جمهوری اسلامی نیز بود و از مهم ترین ارکان نظام در اجرای جنایات ضد بشریِ این حکومت دیکتاتوری که طی 38 سال حکومت خود بس جنایات انجام داد و ذره ذره خونِ مردم را ریخته و شوکرانِ ملت کرد.


 اما موضوعی که در این خصوص نظر انسان را جلب می کند و در نهایت علامت سوال و تعجبی بزرگ در ذهن آدمی بوجود می آورد، این است که چطور شده است که چنین جنایتکاری یک شبه قدیس می شود؟ چگونه است که جمع کثیری از مردم ایران جنایات این اهرم فشار رژیم بر سرکوب ملت را از یاد برده اند، به طوری که وقتی با مرگ وی مواجه شدند گویا مادر ترزای مهربان خود را که بسیار در حقشان محبت و فداکاری کرده بود، از دست داده اند؟… و چگونه است که حافظه تاریخی ملتی می تواند تا این حد ضعیف باشد که تمامی خباثت ها و جنایات یکی از سه رکن اصلی نظام را که سالهاست حق زندگی را از آنان سلب کرده، از خاطر ببرند؟
و نکته جالب تر اینکه گویا ملت همیشه در صحنه ایران دفاع از این شخص و دلسوزی برای او را در حالی ادامه می دهند که همین مقام معظم رهبری که روزانه طوماری از انواع ناسزاها را از سوی مردم دریافت می کند هم با پشتیبانی همین “جناب شیخ آیت الله رفسنجانی” به مقام رهبری جمهوری اسلامی رسیده بود که محتاطانه سیاست تثبیت قدرت خود را شروع کرد و رفسنجانی که پس از ترور مطهری و بهشتی بدل به مرد شماره دو جمهوری اسلامی شده بود، بر آن بود تا موقعیت خود را تحکیم بخشد، که در این راستا نه تنها ریاست مجلس شورای اسلامی را برعهده داشت، بلکه پس از برکناری بنی‌ صدر از ریاست جمهوری، عملا وظیفه فرماندهی جنگ را نیز برعهده گرفت و تا واپسین روزهای حیات خمینی جانشین فرمانده کل قوا بود که پس از درگذشت او، خودِ این جناب کرسی ولایت فقیه را در اختیار خامنه ای گذاشت تا بتواند از او به عنوان مهره ای برای اجرای سیاست ها و جنایات خود استفاده کند و خود را در اذهان عمومی نیک جلوه دهد… گو اینکه فکرش را هم نمی کرد که این سرآغاز جنگ قدرت میان آن دو بود که در نهایت به حذف خودش منجر شد.
حذفی که برای رسیدن به قدرتِ بیشتر، بر خمینی و فرزند وی اِعمال داشت و پس از آن یار دیرین مطیع خود را بر مسند نشانده و وارد بازی کرد که بالاخره و پس از سالها، خود نیز در همان بازی چون سربازی از صفحه و صحنه فید شد.
که البته لازم به یادآوری ست که جنگی که میان این دو صورت گرفت، جنگ قدرتی بود که به صف کشی بین نیروهای اصلاح طلب و اصولگرا منجر شد و در انتخابات سال 88 در حالی به غایت خود رسید که به سبب دشمنی این دو خونخوار رژیم بر سر بدست آوردن قدرت بیشتر، بسیاری از مردم کشور را به کام مرگ فرستاده و بسیاری را نیز روانه زندانها کرده و مورد سخت ترین شکنجه های غیر انسانی قرار دادند… جنگ قدرتی که با فضاسازی سیاسی چندی دیگر از ارکان نظام که توسط همین شیخِ جدیدا تقدیس شده ی ما رهبری میشد و از آن به عنوان جنبش سبز یاد می شود. که باعث شد نه تنها جنایات جناب رفسنجانی و هم پیالگانش جناب کروبی و موسوی فراموش شود، که آنها را در ذهن مردم نیز انسانهایی توبه کرده و اکنون پاک سرشت نماید که انگار خداوند خودش در وسط میدان انقلاب آمده و فریاد برآورده است که “همانا من آنها را یک دفعه بخشیدم و شما نیز باید ببخشید…!”.
و البته که ما را چه نیاز به تفکر و تعمق در بابِ چنین امور ماورایی، چنانچه به انضمام فراموش کردن تمام دستاوردهای جناب رفسنجانی که بزرگترینش مشارکت در قتل عام سال 67 و کشتن بسیاری از زندانیان سیاسی در آن زمان بود، تمامی الطاف جنابان دیگر را هم از یاد برده ایم..!
حقیقتا نمی خواهم زیاد از زاویه سیاسی این مطلب را نگاه و بررسی کنم چرا که آنقدر تحلیل این موضوع را در جراید سیاسی متعدد خوانده ام که شدت نفرتم از این انسان ده ها برابر شده است و می توانم بگویم که عمیقا به حس “سارتر” در کتاب “تهوع” او رسیده ام… اما بر آنم تا بیشتر از بُعد اجتماعی به این مسئله نگاه کنم، از دیدگاه انسانی که بیشترین سالهای عمرش را در هوای آلوده زیستی و اجتماعی آن کشور سپری کرده است و یادش نمی آید که تا کنون در میان هموطنانش تا این اندازه فداکاری و بخشش دیده باشد و زمانی که می بیند یکی از جانیانِ غارتگری که کشورش را به غارت و چپاول برده است، می میرد، آنقدر خوشحال می شود که در پوست خود نمی گنجد و با خود می گوید که آه… یکی دیگر از دشمنانمان کم شده، به جزای اعمال کریه خود رسید و یکی از ارکان قوی دشمن از بازی خارج شد و حالا می توان کورسوی امیدی هرچند کوچک به سوی آزادی ایران یافت.
اما یک باره با حجمه ی گسترده مردمی مواجه می شود که در فضاهای مجازی سوگوار بُت اعظمشان شده اند و مدیحه گوی وی که “یزید زمانه دوباره حسین را کُشته و باید به خونخواهی او برخاست”، که در این میان از یاران حسینِ دوباره متولد و شهید شده زمان نیز یاد می کنند که همانا همدستان همان یزیدشان بوده و یزیدشان، حسینشان… اما همچنان مانده اند که لیلی زن بوده یا مَرد…!
و شاید می بایست گفت که این ملت همیشه در صحنه ما که پروژکتورهایشان نیز همیشه بر صحنه روشن است، سالهاست که در فضایی مجازی زندگی می کنند که تا به این حد از واقعیات دور شده اند.
مردمی که بدنبال تابوت جناب رفسنجانی براه افتاده و فریاد وا حسینا سرداده و همچنانکه گمان می کنند بُت اعظمشان بری از هرگونه گناه بوده، خواهان آزادی بُت های دیگرشان نیز می شوند، و متاسفانه بازهم یادشان می رود که دستهای تمامی آنها در یک پیاله و برای برداشتن لقمه ای نان از آن بوده است، چنان چون دستان یهودا و شیطان در کیسه ای نقره…! و دیگر نه ابراهیمی هست برای شکستن بُت هایشان و نه موسی دیگری برای عبورشان از دریایی توهمی که خود برای خود ساخته اند.
آری… حافظه تاریخی ملت ما بشدت دچار ضعف است، بطوریکه گمان نمی کنم با هیچ شوکی به یاد بیاورند آنچه را که هر جنایتکاری بر سرشان آورده است، چنانچه فراموش کرده بودند تمامی موهباتی را که خاندان پهلوی عطایشان کرده بود و ایران را یکی از بزرگترین قدرت های جهان ساخته و از آن ویران شده به دستِ قاجارها بهشتی ساخته بود که جهان در حسرتش بود… که به واسطه اعتباری که برای کشورش بدست آورده بود، ارزش یک ایرانی در دنیا آنچنان بود که در هر کجای این کره ی خاکی پادشاهی می کردند.
اما همانگونه که تمامی آن خوبی ها را فراموش کردند و روزی از سرِخوشی زیادی به خیابان ها ریختند و مرگ بر شاه گفتند و جناب خمینی دلبندشان را بر مسند پادشاهی نشاندند، همانگونه هم امروز، یک به یکِ جانیانِ این حکومت را با چند قطره اشک و ایفای نقش انسانی خوب، با سیاست بازی های هوشمندانه آنان، می بخشند و در دفاع از ایشان نیز برمی آیند و یک شبه از او بُتی می سازند که انگار نه انگار که روزی در چشمشان جانی ای بیش نبوده است… و اینجاست که می گویم که در عجبم که چگونه است که مردم ما تا این اندازه بخشنده شده اند که عزیزترینشان را که روزی ناخواسته حتا ناراحتشان کرده است نمی بخشند، اما یکدفعه دیو را دلبر کرده و تقدیسش نیز می کنند…؟!
( ندا امین )